تبليغاتX
پانار

پانار

 
 
Live in Washington DC
 
Location:Music Center at Strathmore
Time:Saturday, 28 November 2009 20:00
 
 

INFO: 888 735 2826

 
 
                                    Buy ticket online 
   

+نوشته شده در 88/08/02ساعت توسط نفیرسیمرغ |

Every night in my dreams
I see you. I feel you.
That is how I know you go on.

Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on.

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till we're one

Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on


--------------------------------------------------------------------------------


آخر قصه کمي فرق مي کند

وقتي از زبان مرا براي تو جاري مي شود اين بار...

we sail forever this way

you are safe in my heart

and my heart will go on alone


--------------------------------------------------------------------------------

پ.ن
آفرين و احسنت نگوييد لطفا!چرا که کار من نیست!دست شاعر(که نمی دانم کیست)و سلن.دیون درد نکند با حس خوبش وقت خواندن...
بگوييد با اين ترانه چه چيزي برايتان تداعي مي شود؟
اگر خاطره اي داريد بگوئيد...اگر نه،حستان موقع خواندن يا شنيدن اين ترانه چگونه است؟
اگر هم حس نداريد...خب...نمي دانم! صلوات بفرستيد!

+نوشته شده در 88/07/17ساعت توسط نفیرسیمرغ | |

با نقاب...؟؟؟

بی نقاب؟؟؟

من؟

از پشت این نقاب به چه می مانم؟

من؟

نقاب؟

یا تو؟

ببین چه ساده نگاه می کند نقاب...

من نه تو ام! و نه نقاب ، من!

می خندی...

مثل همیشه...به این همه معماهای بی سر و ته!

این ها همه برای توست!

نقش و نگار پانار که زیاد می شود روی صورتم، تازه شبیه خیال تو می شوم...

چه برسد به خودت...


به قول شاعر که می گوید:

من کجا؟ بال و پر با تو پریدن کجا؟!

+نوشته شده در 88/06/22ساعت توسط نفیرسیمرغ |

۱۹ فوریه

...

و بعد پرسیدند که آیا خاطرات عاشقانه ویت کنگ ها برایم جالب هستند؟ و من گفتم حتما ، البته.واینست یکی از آن خاطرات.یک گشتی سومین تیپ نیروی دریایی این دفتر را در "کانگ تری" پیدا کرده است.واین بار دفترچه متعلق به یک سرباز گمنام نیست.دفترچه دارای یک نام و یک نام فامیل است:له وان مین.متولد ۱۹۴۲ در کانگ بین،حدود دوهفته است که مرده.چقد راین آمریکائی ها زود دست بکار می شوند و چقد فعالند.

چیزی که هنوز از آن سر در نیاورده ام،کندن چند ورقه از دفترچه است.آیا به خاطر اصلاحات ! است و یا از روی سادگی آن را کنده اند؟ شاید هم بخاطر دور اندیشییان باشد:ولی کدام دور انیشی؟ با گلوی بغض کرده خاطرات "له وان مین" را ترجمه کردم.

در بیرون صدای همیشگی توپ ها شنیده می شود و حرف های امروز صبح فرانسوا را به یاد می آورم:"وقتی جنگ را بشناسیم،گریستن کار آسانی نخواهد بود"

ولی من بخود اجازه گریستن می دهم:"در این کره سه میلیار مرد زندگی می کند و من برای هر یک از آنها می گریم." برای هریک از آنها؟ با او موافق نیستم.باید کسانی را که برایشان گریه می کنیم انتخاب کنیم:سه میلیارد خیلی زیاد است. و از هنگامی که این اوراق را بدست آورده ام برای لاری کمتر گریه می کنم، همچنین برای جانی که با ویتامین هایش و تجهیزات کاملش و توجهات عالیه اش به اینجا آمده است.


(بدلیل اینکه نمی خواهم طولانی شود...خطاب ها را می نویسم...و قسمت هایی که برایم تامل برانگیزند...)

دوستان خوبم میتوانید برای لذت بیشتر بردن از این قسمت حتما کتاب را بخوانید...


از له وان مین بیشتر خوشم می آید

تویت لان! ای موجود پرستیدنی من!...

...برایت می نویسم ولی نامه ها را برایت نمی فرستم و در دفتر خاطراتم حفظشان می کنم.

...امروز شخصی به اردوگاه سیاسی آمد و بازوی مرا فشرد و گفت:"شجاع باش له وان مین پدر و مادرت مردند".

...اینجا در جنوب همیشه زمستان است.ملت ما زیر پاهای دشمن زندگی می کنند.

...تویت لان...گنج من! دلم می خواست یک شعر ماه اوت برای بیستمین سال تولدت می سرودم.

...این عشق به من نیروی یک کوه را در برابر طوفان می دهد.

...می دانم که تو به بخشش معتقدی،ولی بخشیدن چنین چیزی چطور امکان دارد؟من فقط به یک چیز می توانم فکر کنم:نابود کردن آمریکائی ها.

...می دانی الان در اردوگاهی در جنگل هستیم.سرد است.باران می بارد.و من کاملا خیس شده ام و می لرزم.ولی اگر نمی جنگیدم آیا شایست نام مرد بودم؟

...تویت لان،زندگی جنگو مشکل است.مخصوصا زندگی یک جنگوی وفادار به زن.

...میدانی شب هایی برایم پیش آمده که میتوانستم به لبخندی و یا دعوتی پاسخ مثبت دهم.ولی بعد فورا از خودم پرسیده ام"آیا این یک خیانت نخواهد بود؟"و بعد فورا به خود جواب داده ام"بله،یک خیانت خواهد بود"

...تویت لان من احمقم یک شعر هم برای تو گفته ام.

...

راه انقلاب طولانی و خسته کننده است.

ولی ای دختر شمال پیروزی بالاخره فرا می رسد

و ما کشورمان را آزاد خواهیم کرد...

همه چیز تمام می شود توبت لان...قسم می خورم

و قایق ها دوباره بر آب ها خواهند لغزید

...تویت لان،باور نمی کنم.حقیقت ندارد تویت لان.آنها خبر دادند که تو مرده ای تویت لان...در یک بمباران

...تویت لان،تویت لان،تویت لان، تویت لان.من در رویا هستم تویت لان.تو مرده ای تویت لان.و وقتی من هم بمیرم آنوقت در دنیایی دیگر اگر  وجود داشته باشد تو را خواهم دید.

...

دیگر همه چیز برایم بی تفاوت است تویت لان.آنها از من خواسته اند که برای گشت بروم،من هم خواهم رفت تا بمیرم.



پ.ن

تکان دهنده است،از این جهت که حقیقت است و زمانی در جایی از این کره خاکی اتفاق افتاده! و ماهم در همین کشور چیزی شبیه این را تجربه کرده ایم...این کتاب را بالاخره بعد از چندین سال خواندم!

 

نام کتاب:زندگی جنگ و دیگر هیچ(برنده جایزه بانکارلا ۱۹۷۰)

نویسنده :اوریانا فالاچی

ترجمه:لیلی گلستان

انتشارات امیر کبیر

+نوشته شده در 88/05/27ساعت توسط نفیرسیمرغ | |

فردا نزدیک اذان ظهر که می شود...

دلم میهمانی دارد!

هدیه هم خریده ام...هدیه تولد!

فقط، کاش...

خیلی وقت بود "کاش" نگفته بودم!

اما انگار لذت این "کاش" به نگفتن است!

مبارک باشد...


پ.ن

سالهاست از کرشمه باران تو می گذرم

بی چتر و بارانی...

+نوشته شده در 88/05/12ساعت توسط نفیرسیمرغ |